eitaa logo
خانمِ‌آفاق.
1.5هزار دنبال‌کننده
45 عکس
33 ویدیو
0 فایل
- من‌زاده‌ی‌صبرم؛ پیوسته‌ی‌شعرم. مطهره‌ ناطق | دانشجوی فلسفه‌ 📍تهران @Maljaa66 - اینستاگرام http://instagram.com/motahharehnateq - سفارشات ادبی و تبلیغات🌻 @Afaq632
مشاهده در ایتا
دانلود
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قلب من درد می‌کند اکنون به گمانم که گشته‌ام مجنون می‌کشد تیر تک تک اعضا شده‌ام بر سلامتم مظنون چشم‌ها، ابرهای غمبارند صورتم بستریست چون کارون گرچه مهر سکوت بر لب هست در گلو داد می‌زنم :«خفه‌خون» می‌کشم روی آب، روی زمین دست‌هایم که پر شده از خون خسته‌ام، خسته‌ام نگاهم کن بغلم کن مرا همین اکنون |
21.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرش رفتی و من جامانده‌ام از قافله قسمت من بود دوری، یک بیابان فاصله❤️‍🩹 |
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرم؟! برایم بیگانه است، من تو را فریاد می‌زنم:)🤍 |
خانمِ‌آفاق.
به‌نام‌تو،خدای‌مهربانم! اکنون که بعد از مدت‌ها قلم به دست گرفته‌ام، آخرین پروازی را تجربه می‌کنم که دانشجوی کارشناسی تهران بوده‌ام. من دیروز از عزیزترین‌هایم دل کندم؛ و حال که این عبارت را نوشتم چشم‌هایم بغض کردند. بله، من دیروز قلبم را در گوشه‌ای از تهران جا گذاشتم. در قلبِ چند نفر... هفته‌هاست خون گریه کردم. و در لحظه‌های آخر خون‌جگر شدم... از خیلی چیزها دست کشیدم تنها به‌خاطر یک چیز، به‌خاطر یک کس... شاید چند هفته بی‌قرار و دل‌خون بودم اما نزدیک یک سال است که دلتنگ و آشفته‌ام؛ من برای آن یک چیز با تقدیرم درگیر شدم؛ و تلاش‌هایم برای به اینجا رسیدن را زیر پا گذاشتم، و با کفش‌های تق تقی‌ام از رویشان رد شدم. درست است که این‌گونه باید از صفر شروع کرد اما آن یک چیز برایم خیلی مهم‌تر از تلاش‌های چند ساله و اشک‌های مداوم این چند هفته‌ام بود. آن یک چیز می‌ارزید به جدایی از هانیه، مطهره و نفیسه... آن یک‌چیز، زندگی‌ست... حتی شاید هم‌اکنون تحت تأثیر احساسات بگویم نه نمی‌ارزید؛ اما با قاعده و منطق باید بگویم که، می‌ارزید. بالاخره اگر دانشجوی فلسفه، منطق را خوب نیاموخته باشد و به آن عمل نکند، باید برایش فاتحه بخوانند. حتی اگر احساساتم را هم دخیل کنم این وصال ارزش آن فراق را داشت؛ و این سردرگمی در ارزش دادن و ندادن به‌خاطر آن است که فراق را غم در آغوش گرفته، و وصال را شادی؛ و واضح است که بار غم سنگین است و وصال آن‌قدر سبک‌بالت می‌کند که می‌توانی به پرواز درآیی. این رسم روزگار است... همیشه یک جای کار می‌لنگد... هواپیما که حرکت کرد تاریکی مطلق بود. هرچقدر از تهران دور شدیم، آسمان روشن‌تر شد و ‌اکنون در روشن‌ترین حالت خود قرار دارد. امید آن که زندگی‌ام مانند این لحظه، با این تغییر، روشن و روشن‌تر شود و پروازی بافراز و بی‌نشیب برایم رقم بخورد. البته برایمان(: خانمِ‌آفاق بیست‌و‌یکِ‌شهریورِ‌چهارصدوچهارهجری‌شمسی |
خدایا شکایتم را پس می‌گیرم از بد کردن آدم‌هایت شکایت داشتم به درگاهت... اما شکایتم را پس می‌گیرم، من نفهمیدم... فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدم‌هایت، نگاهم به تو باشد. گاهی فراموش می‌کنم که وقتی کسی کنار من نیست، معنایش این نیست که تنهایم؛ معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت. با تو تنهایی معنا ندارد؛ مانده‌ام تو را نداشتم چه می‌کردم... ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ؛ ﺧﺪﺍیﺧﻮﺏ ﻣﻦ (: 🤍 ! _شهید مصطفی چمران |
همه‌ی زندگی‌ام را قمار خواهم کرد چنان که ویل در In Time بُرد، من هم نیز (: 🤞🏽❤️ |
سالگرد مادربزرگم هست. ممنون میشم برای شادی روحشون یک صلوات بفرستید❤️✨.