خانمِآفاق.
بهنامتو،خدایمهربانم!
اکنون که بعد از مدتها قلم به دست گرفتهام، آخرین پروازی را تجربه میکنم که دانشجوی کارشناسی تهران بودهام. من دیروز از عزیزترینهایم دل کندم؛ و حال که این عبارت را نوشتم چشمهایم بغض کردند.
بله، من دیروز قلبم را در گوشهای از تهران جا گذاشتم. در قلبِ چند نفر...
هفتههاست خون گریه کردم. و در لحظههای آخر خونجگر شدم...
از خیلی چیزها دست کشیدم تنها بهخاطر یک چیز، بهخاطر یک کس...
شاید چند هفته بیقرار و دلخون بودم اما نزدیک یک سال است که دلتنگ و آشفتهام؛
من برای آن یک چیز با تقدیرم درگیر شدم؛ و تلاشهایم برای به اینجا رسیدن را زیر پا گذاشتم، و با کفشهای تق تقیام از رویشان رد شدم.
درست است که اینگونه باید از صفر شروع کرد اما آن یک چیز برایم خیلی مهمتر از تلاشهای چند ساله و اشکهای مداوم این چند هفتهام بود. آن یک چیز میارزید به جدایی از هانیه، مطهره و نفیسه...
آن یکچیز، زندگیست...
حتی شاید هماکنون تحت تأثیر احساسات بگویم نه نمیارزید؛ اما با قاعده و منطق باید بگویم که، میارزید. بالاخره اگر دانشجوی فلسفه، منطق را خوب نیاموخته باشد و به آن عمل نکند، باید برایش فاتحه بخوانند. حتی اگر احساساتم را هم دخیل کنم این وصال ارزش آن فراق را داشت؛ و این سردرگمی در ارزش دادن و ندادن بهخاطر آن است که فراق را غم در آغوش گرفته، و وصال را شادی؛ و واضح است که بار غم سنگین است و وصال آنقدر سبکبالت میکند که میتوانی به پرواز درآیی.
این رسم روزگار است... همیشه یک جای کار میلنگد...
هواپیما که حرکت کرد تاریکی مطلق بود. هرچقدر از تهران دور شدیم، آسمان روشنتر شد و اکنون در روشنترین حالت خود قرار دارد. امید آن که زندگیام مانند این لحظه، با این تغییر، روشن و روشنتر شود و پروازی بافراز و بینشیب برایم رقم بخورد. البته برایمان(:
خانمِآفاق
بیستویکِشهریورِچهارصدوچهارهجریشمسی
#مطهره_ناطق | #قلبُقلم
خانمِآفاق.
چشمهایم شده ابری گریان دل من تنگ شده ای باران دختری غمزدهام بیدلبر پی درس آمدهام تا تهران مدر
بازگشتم به وطن در باران...✨
خدایا شکایتم را پس میگیرم
از بد کردن آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت...
اما شکایتم را پس میگیرم، من نفهمیدم...
فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت، نگاهم به تو باشد.
گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنار من نیست، معنایش این نیست که تنهایم؛ معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت.
با تو تنهایی معنا ندارد؛
ماندهام تو را نداشتم چه میکردم...
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ؛ ﺧﺪﺍیﺧﻮﺏ ﻣﻦ (: 🤍 !
_شهید مصطفی چمران
#شهیددکترچمران | #کلامِشیرین
همهی زندگیام را قمار خواهم کرد
چنان که ویل در In Time بُرد، من هم نیز (: 🤞🏽❤️
#مطهره_ناطق | #واجبالوجودِبالعشق
ماندن، سخت بود؛ رفتن، سختتر.
کوهی در آستانهی شکاف برداشتن بود آن هم دو شکاف عمیق که دیگر هرگز، یکپارچه کردنش مقدور نبود.
جامه نبود که بدوزندش؛ کاسه نبود که بندش بزنند؛ یک روح بود که سه پاره میشد، و پارهپارگی روح، بخیهناپذیر است، مطلقا.
ــــ بر جادههای آبی سرخ/نادر ابراهیمی
#کتابِبرجادههایآبیسرخ | #کاغذِکاهی
28.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امابیها🖤🥀
گروه سرود نسیم رضوان [آستان قدس رضوی]
#مطهره_ناطق | #واجبالوجودِبالعشق
هدایت شده از گروه فرهنگی هنری ماهو
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پوستر_موشن
گروه فرهنگی هنری ماهو تقدیم میکند:
🎭 تئاتر زخم
📜 روایتی تازه از غمی که هرگز کهنه نمیشود...
📆 زمان: از ۳۰ آبانماه به مدت محدود
📍 مکان: مشهد مقدس، بین هاشمیه ۲۰ و ۲۲، سالن استاد نوری
🖥 رزرو از طریق سایت mahogroup.ir
📞 تلفن راهنما: 09934141570
@mahogroup
خانمِآفاق.
#پوستر_موشن گروه فرهنگی هنری ماهو تقدیم میکند: 🎭 تئاتر زخم 📜 روایتی تازه از غمی که هرگز کهنه نمی
اینقدر قشنگ بود دلم میخواد دوباره برم ببینمش(:❤️🩹.