بعد از هَمه ؛
حالِ شبهای مرا همچو منی داند و بس ، تو چه دانی که شبِ سوختگان چون گذرد ..
میگه که : در نیابد حالِ پخته هیچ خام ، پس سخن کوتاه باید والسلام🤌🏻
انقدری دیگه فارسی رو نمیتونمش که راجبش دراز کشیدم کفِ اتاق و به سقف زل زدم ..
* هیچکس نمیداند در دل دیگری چه میگذرد ، شاید لبخندی که میبینی آخرین تلاش برای فرو نریختن باشد .
جدیدا همه یه جوری باهام عجیب رفتار میکنن که انگار من به زور رفتم گفتم بیایید منو دوسم داشته باشید .
* نکنه گفتم خودم خبر ندارم ؟