یه وقتایی زندگی جوری بهم سخت میگیره که تمام وجودم میشه یه بغل ترس و نگرانی ؛ انقدر که حتی صدای یه دعوای ساده توی کوچه هم بندِ دلم رو پاره میکنه ..
* در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم ، سرزنشها گر کند خارِ مغیلان غم مخور ..
ولی این که فردا چجوری قراره بدون گریه کردن روی اون صندلی کوفتی امتحان بشینم مغزم رو گرفتار کرده ..
هدایت شده از پرنسسکوچولو .
فقط اونجاش که چند ساعت دست به موبایل نمیزنی و انتظار داری کلی پیام و نوتیف برات اومده باشه ولی هیچکس تورو یادش نیست...
بعد از هَمه ؛
گند تر از این امتحان تو تاریخ بشریت ندیدم .
فدای سرم هیچی از ارزش های من کم نمیشه 😂.