بعد از هَمه ؛
ولیصدایبارونوقتی به پنجرهاتاقممیخوره>>>
ازخواببیداربشیوببینیازدیشبتاصبحبارونباریده🥲.
چه بگویم که دگر حوصلهی نیست مرا ،
دگر از دستِ کسی هم گلهی نیست مرا ،
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر ،
جز سوختن و ساختنم مرحلهی نیست مرا ..
" خاطراتی که آدمهایش رفتهاند ؛ دردناکاند ،
اما خاطراتی که آدمهایش حضور دارند و شبیه به گذشته نیستند ؛ به مراتب دردناکترند .
ولی سراسرِ وجودم شده بیحوصلگی ، دلم واسه اون دختربچهشاد و سرزنده تنگشده ؛