بعد از هَمه ؛
*
بعضیدلتنگیهاعجیبن؛نهدلیلدارن،نهزمان
میفهمن،فقطیهدفعهمیافتنبهجونِدلآدم؛بعضیازدلتنگیهاهمیهآدرسمشخصدارن،درست
عینِمشهد،نمیدونمچراولیدلمگیرکردهسمتمشهد؛سمتهمونگنبدیکهدیگهسالهاستفقط
ازتوعکسهادیدمش.چهاردهسالهفقطازدور دلتنگتم،هرباراسممشهدمیاددلمیهجوری
میشهکهخودممنمیفهممچشه،ونمیدونمچراولی
انگارچهاردهسالهیهتیکهازقلبمجا
موندههمونجا،کنارِگنبدِطلات،آرههروقت
اسمتمیادیهحالِعجیبیمیپیچهتووجودم،یهچیزی
بینشوقویهبغضریزکنجگلوم.
بابارضامیگنهرکیروبخوایخودتصداش
میکنی،پسمنچراهنوزپشتِاینفاصلهها
بااینحجمِدلتنگیموندم؟چرایهبارنمیگی:«پاشوبیامشهد،نگرانهیچینباشخودمدرستشمیکنم».
آقایِامامرضاباورکنچیززیادینمیخوام،
اصلامنآدمِخواستنایبزرگنیستم؛فقطدلممیخوادبرسممشهد،دلمیهلحظهاز
اونحالِحرممیخوادبعدشیهگوشهآروم
وایستم،دستِادبروسینهبزارم،ویهسلام
ازتهدلبگمویهنگاهبهگنبدتکنموزیرلببگم:
«بابارضامنرسیدم».
ارهدرستهمنیهباراومدمپیشت،ولیاون
موقعبچهبودم،انقدرکوچیککهازحرمچیزی
یادمنمونده،نهازصحنها،نهازحالوهواش،
ولییهچیزروخیلیخوبیادمه؛اینکهیهروزیاومدمسمتت.
بابارضامیگناگهشمادعوتکنیآدممیادحرم،میشهیهبارنگاهمکنیبگیبیام؟
*اصلاکسیمیدونهدلتنگیبرایحرمیعنی
چی؟یعنینصفِشب،وسطروزیهودلتبلرزه،یعنی اسمِمشهدبیادودلتیهدفعهساکتبشه،
چشماتپُراشکبشه،یعنیحسکنییهجاییهستکهبایدپیششباشیولینیستی،آره
اقایامامرضادلمخیلیوقتهیهگوشهازصحنوسراتروکمداره،اصلادلمکهنهتاروپودم
دلتنگه:))
ولیچوندرتمامنبردهایزندگیقُوتقلبم
بودید،بازهمبهخاطرِشمادواممیآورم.
_درحوالیدلتنگی_
من از یادت اگر رفتم تو در یادِ منی هر شب ،
سکوت شب پر از غم شد تو فریاد منی هر شب .
من گفتم عیبی نداره ،
ولی یه قسمتی از من ، برای همیشه از دست رفت ؛ ذوقم کور شد ، برق چشمهام خاموش شد ؛
اره گفتم عیبی نداره ، ولی تا دلت بخواد عیب داشت !
ولیاینکهیکیروداشتهباشیکهازجونمایهبزارهوبراتدرستوضیحبدهگلیازگلهایبهشته :)))))))))
_ سین . قاف _