گمان میکردم دیگر نمینویسم،
که واژهها را از تو پس گرفتهام،
که دیگر اسمت در میان سطرهایم سرگردان نیست.
اما هنوز،
گاهی در نیمهشبهای بیدلیل،
واژهای از تو
بر لبهی ذهنم میلغزد،
و من، بیاختیار،
دستی بر کاغذ میکشم.
هنوز گاهی،
در میان ازدحام صداها،
نجوایی میشنوم که نیست،
نگاهی را دنبال میکنم که ردی از آن نمانده است.
دیگر از تو نمینویسم،
اما مگر فرقی هم دارد؟
وقتی هنوز،
هر سکوتی بوی تو را میدهد.
میگفت بعضیها ، اتفاقا مثل دریان ، غرقت میکنن بعد جنازتو بر میگردونن به زندگی ..
جدی چقدر دلم میخواست پیشت بودم ، چقدر دلم رو خوش کردم که امشب کنارتم ، امشب میتونم سرم رو روی شونت بزارم و از عمق وجودم گریه کنم و بگم چقدر خستم ولی نشد که بشه و این به شدتت غمم رو گین کرده :)🪡