بعد از هَمه ؛
بهقولِمجریبرنامهعصرخانواده : اگه وطنِمون ایران بشه هیچکس نمیاد برامون آبادش بکنه ، جز خو
بهقولِمجریبرنامهمحفلِعیدانه :
جریانِ زندگی یه وقتایی با شیطنتِ بچهها رنگیتر میشه ، یه وقتایی با مهربونی پدربزرگ و مادربزرگها عطریتر میشه ، یه وقتایی حسِ قلبی پدر و مادرها نسبت به بچههاشون آدمرو به زندگی و به ادامه مسیری که پیش گرفته امیدوارتر میکنه ، جریانِ زندگی دقیقا همون چیزاییِ که با همه فراز و نشیبش ، با همه دستاندازهاش ، با همه پیچ و خمهاش ، بعضی وقتها با همه سختیها و پیچیدگیهاش ما رو به رشد وا میداره ، ما رو به نزدیکتر شدن به هدف و قله و مقصد امیدوار میکنه ، و زندگی یعنی همین ، یعنی همین نفس کشیدنِ کنار کسانی که دوسشون داریم ، برامون مهمن ، گاهی به اشک ، گاهی به لبخند ، گاهی به غمِ درون ، گاهی به همین حماسهی توی خیابون ، و گاهی به صبر برای گذروندنِ روزهای سخت ، که شکل های متفاوتی داره ، هر کسی براش یه فرمی داره ، یه قالبی داره ، یکی سعی میکنه حالِ دیگران رو خوب کنه ، یکی دوست داره توی لحظه ادمها رو امیدوار تر کنه ، یکی میخواد به ارامش دیگران کمک کنه ، یکی میخواد به سلامت دیگران بها بده ، یکی میخواد به درمان فکر کنه ، یکی به چاره و یکی به روز های سختِ نبرد ..
ولی نمیتونم بفهمم چجوری میتونید با یه نفر یه کاری کنید که تا سر حد تنفر پیش بره ..
خوب نیست وقتی میبینین یکی بهتون حسی داره ، جوری بهش ضربه میزنین که تا آخرِ عمر بی حس بشه .