eitaa logo
|آقٖـاےِ عِشـ♡ــق|
458 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
591 ویدیو
5 فایل
❤انٺـشار ٺـصاویر و سخنـرانےهاۍ امامـ خامنہ اے ❤نڪاٺ مفید و آموزندهـ از بیاناٺ ارزشمندشاݧ ❤اخبار لحظہ اۍ از فرمایشاٺ ایݜاݧ ❤انتشار پست های سیاسی
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ 💠 یک نگاهم به قامت غرق عباس بود، یک نگاهم به عمو که هنوز گوشه چشمانش اشک پیدا بود و دلم برای حیدر پر می‌زد که اگر اینجا بود، دست دلم را می‌گرفت و حالا داغ فراقش قاتل من شده بود. جهت مقام (علیه‌السلام) را پیدا نمی‌کردم، نفسی برای نمانده بود و تنها با گریه به حضرت التماس می‌کردم به فریادمان برسد. 💠 می‌دانستم عمو پیش از آمدن به بقیه آرامش داده تا خبری خوش برایشان ببرد و حالا با دو پیکری که روبرویم مانده بود، با چه دلی می‌شد به خانه برگردم؟ رنج بیماری یوسف و گرگ مرگی که هر لحظه دورش می‌چرخید برای حال حلیه کافی بود و می‌ترسیدم مصیبت عباس، نفسش را بگیرد. 💠 عباس برای زن‌عمو مثل پسر و برای زینب و زهرا برادر بود و می‌دانستم رفتن عباس و عمو با هم، تار و پود دلشان را از هم پاره می‌کند. یقین داشتم خبر حیدر جان‌شان را می‌گیرد و دل من به‌تنهایی مرد اینهمه درد نبود که بین پیکر عباس و عمو به خاک نشسته و در سیلاب اشک دست و پا می‌زدم. 💠 نه توانی به تنم مانده بود تا به خانه برگردم، نه دلم جرأت داشت چشمان حلیه و نگاه نگران دخترعموها را ببیند و تأخیرم، آن‌ها را به درمانگاه آورد. قدم‌هایشان به زمین قفل شده بود، باورشان نمی‌شد چه می‌بینند و همین حیرت نگاه‌شان جانم را به آتش کشید. 💠 دیدن عباس بی‌دست، رنگ از رخ حلیه برد و پیش از آنکه از پا بیفتد، در آغوشش کشیدم. تمام تنش می‌لرزید، با هر نفس نام عباس در گلویش می‌شکست و می‌دیدم در حال جان دادن است. زن‌عمو بین بدن عباس و عمو حیران مانده و رفتن عمو باورکردنی نبود که زینب و زهرا مات پیکرش شده و نفس‌شان بند آمده بود. 💠 زن‌عمو هر دو دستش را روی سر گرفته و با لب‌هایی که به‌سختی تکان می‌خورد (علیهاالسلام) را صدا می‌زد. حلیه بین دستانم بال و پر می‌زد، هر چه نوازشش می‌کردم نفسش برنمی‌گشت و با همان نفس بریده التماسم می‌کرد :«سه روزه ندیدمش! دلم براش تنگ شده! تورو خدا بذار ببینمش!» 💠 و همین دیدن عباس دلم را زیر و رو کرده بود و می‌دیدم از همین فاصله چه دلی از حلیه می‌شکافد که چشمانش را با شانه‌ام می‌پوشاندم تا کمتر ببیند. هر روز شهر شاهد بود که یا در خاکریز به خاک و خون کشیده می‌شدند یا از نبود غذا و دارو بی‌صدا جان می‌دادند، اما عمو پناه مردم بود و عباس یل شهر که همه گرد ما نشسته و گریه می‌کردند. 💠 می‌دانستم این روزِ روشن‌مان است و می‌ترسیدم از شب‌هایی که در گرما و تاریکی مطلق خانه باید وحشت خمپاره‌باران را بدون حضور هیچ مردی تحمل کنیم. شب که شد ما زن‌ها دور اتاق کِز کرده و دیگر در میان نبود که از منتهای جان‌مان ناله می‌زدیم و گریه می‌کردیم. 💠 در سرتاسر شهر یک چراغ روشن نبود، از شدت تاریکی، شهر و آسمان شب یکی شده و ما در این تاریکی در تنگنای غم و گرما و گرسنگی با مرگ زندگی می‌کردیم. همه برای عباس و عمو عزاداری می‌کردند، اما من با اینهمه درد، از تب سرنوشت حیدر هم می‌سوختم و باز هم باید شکایت این راز سر به مهر را تنها به درگاه می‌بردم. 💠 آب آلوده چاه هم حریفم شده و بدنم دیگر استقامتش تمام شده بود که لحظه‌ای از آتش تب خیس عرق می‌شدم و لحظه‌ای دیگر در گرمای ۴۵ درجه طوری می‌لرزیدم که استخوان‌هایم یخ می‌زد. زن‌عمو همه را جمع می‌کرد تا دعای بخوانیم و این توسل‌ها آخرین حلقه ما در برابر داعش بود تا چند روز بعد که دو هلی‌کوپتر بلاخره توانستند خود را به شهر برسانند. 💠 حالا مردم بیش از غذا به دارو نیاز داشتند؛ حسابش از دستم رفته بود چند مجروح و بیمار مثل عمو درد کشیدند و غریبانه جان دادند. دیگر حتی شیرخشکی که هلی‌کوپترها آورده بودند به کار یوسف نمی‌آمد و حالش طوری به هم می‌خورد که یک قطره از گلوی نازکش پایین نمی‌رفت. 💠 حلیه یوسف را در آغوشش گرفته بود، دور خانه می‌چرخید و کاری از دستش برنمی‌آمد که ناامیدانه ضجه می‌زد تا فرشته نجاتش رسید. خبر آوردند فرماندهان تصمیم گرفته‌اند هلی‌کوپترها در مسیر بازگشت بیماران بدحال را به ببرند و یوسف و حلیه می‌توانستند بروند. 💠 حلیه دیگر قدم‌هایش قوت نداشت، یوسف را در آغوش کشیدم و تب و لرز همه توانم را برده بود که تا رسیدن به هلی‌کوپتر هزار بار جان کندم. زودتر از حلیه پای هلی‌کوپتر رسیدم و شنیدم با خلبان بحث می‌کرد :«اگه داعش هلی‌کوپترها رو بزنه، تکلیف اینهمه زن و بچه که داری با خودت می‌بری، چی میشه؟»... ✍️نویسنده: ✍️ کانال @Aghaye_Eshgh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
امیر اگه اسیر شوی😢 محاسنت را میگیرند😱 و سرت را میبرند...😭 🖤 🖤 🖤 @Aghaye_Eshgh
بانک مرکزی هر ۲ ماه یه بار یه سری اسامی منتشر میکنه میگه این افرار ارز دولتی گرفتن ولی واردات انجام ندادن! خب الان ما چیکار کنیم، بریم بهشون خسته نباشید بگیم؟ یاشایدم توقع دارن کسایی که میشناسنشون برن بهشون بگن داداش بیا برو پولارو پس بده این کارا خوبیت نداره.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع) به مناسبت فرارسیدن محرم الحرام و ماه عزای سرور و سالار شهیدان،مجلس عزاداری در (هیئت فرهنگی مذهبی شهدای گمنام به شماره ثبت 209013113) با رعایت فاصله گذاری اجتماعی و انجام تمام پروتکل ها برگزار میشود. به همین منوال از دوستان و سروران ارجمند تقاضا داریم دست یاری به ما دهند تا بتوانیم مجلس آقایمان را هرچه با شکوه تر برگزار نماییم. لطفا کمک های نقدی خود را به شماره کارت زیر ارسال نمایید: مریم پارسا(بانک رسالت) ۵۰۴۱_۷۲۱۰_۷۰۶۹_۸۲۴۷ تلفن تماس 09335307784 هیئت فرهنگی مذهبی شهدای گمنام و من الله التوفیق.
‏باز با این هیئت ها کرونا رو پخش میکنن مردم چی میکشن از دست این مذهبی ها و اخوندا ... (ارام دنده را عوض میکند و از ماشین جلویی در جاده کرج-چالوس سبقت میگیرد)
🌱 ایام‌مُحرم‌توۍ‌هیئت‌ومسجد‌‌به ‌ڪسۍ‌ڪہ‌‌ظاهرش‌‌باشما‌فرق‌داره‌‌ مجرمانہ‌وتحقیرآمیز‌‌‌نگاه‌نڪنید یہ‌ٺسبیح‌بگیرین‌دسٺٺون📿 باخودٺون‌تڪرار‌ڪنین‌⇓ [امام‌حسین‌علیه‌السلام‌فقط‌برای‌ مذهبۍ‌هانیست]🖐🏿~ ‌حواستون‌‌‌به‌دلِ‌‌‌مهمون‌های‌ارباب باشه💔• ➜•📲 「 @Aghaye_eshgh
این محࢪم هیچ فࢪقے با محࢪمهاے قبݪ نداࢪه ڪہ هیچ اگہ زࢪنگ باشے با این دݪ شڪستہ 💔 و بغض دݪتنگے ڪہ داࢪے 🙃 امساݪ میتونے امضاے عــاقبت بخیࢪے رو بگیرے..😍 از امام حـــســــین﴿علیہ اݪسݪام﴾ شاید امساݪ بین تنهایے زانو بغݪ ڪࢪدنهات و غࢪیبونہ اشڪ ࢪیختن هات جݪو اسمت نوشتن ... شـــهــــید🕊😍🖐🏻 امام حــســین﴿عݪیہ اݪسݪام﴾ خࢪیداࢪ دݪشڪستہ هاست..🙂 ➜•📲 「 @Aghaye_eshgh
•|♥️🍃|• ڪربلا خواستنم از هوسم نیست ولے خاڪتان طعم عسل💛🍯 داشت نمک گیرم کرد… :) :) ➜•📲 「 @Aghaye_eshgh
جان آقا سَنَ قربان آقا سیّد العطشان آقا🍃 جان اقا🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 دستی به سر و رویش کشید، ریش‌هایش را مرتب کرد خود را برای دیداری آماده کرد... میخواست نماز بخواند، میخواست با معشوق صحبت کند... قران کریم: یاایها الذین امنو خذوا زینتکم عند کل مسجد ای اهل ایمان، هنگام حضور در مسجد (برای اقامه نماز) خود را مزین کنید روحش شاد🌹🌹