تضاد عمیقی بین من و من هست
من ساکت نشسته، چشماش بی تفاوت،
کوهم نمیتونه تکونش بده
ولی من داره فریاد میزنه، اشکاش از روی
صورتش پاک نمیشه، حرف ها و حرکت ها
هر لحظه بیشتر کمرشو خم میکنن.
انگار هیچی برام فرق نداره
ولی من داره فریاد میزنه که حرف بشه،
که صدا بشه، که سکوتو بشکنه،
که بگه منم هستم...
تضاد عمیقی بین من و من هست..!
مث بچه ای ک
رفته قایم شه پیداش
کنن، ولی شب شده و هنوز کسی یادش نیوفتاده
که خیلی وقته نیستش..
ما را مثل عقرب بار آوردهاند ، مثل عقرب
ما مردم، صبح که سر از بالین ورمیداریم تا شب که سر مرگمان را میگذاریم مدام همدیگر را میگزیم.
و او آنقدر در برابر نشدن هایِ مکرر خواسته های قلبش را تغییر داده بود ، که دیگر نمیدانست روحش واقعا در کجا آرام میگیرد . . .
دردناکترین بخش ماجرا اونجا بود
که ما تا بلندترین پرتگاه ها رفتیم و کسی نگرانمان نشد.
شاید انقدر گفتیم خوبیم که باور کردند.