و او آنقدر در برابر نشدن هایِ مکرر خواسته های قلبش را تغییر داده بود ، که دیگر نمیدانست روحش واقعا در کجا آرام میگیرد . . .
دردناکترین بخش ماجرا اونجا بود
که ما تا بلندترین پرتگاه ها رفتیم و کسی نگرانمان نشد.
شاید انقدر گفتیم خوبیم که باور کردند.
نیازی نیست
اطراف مان پر از آدم باشد
که همان چند نفری که اطرافماناند
آدم باشند،کافیست...
راهی نمانده
آرام آرام قدم هایم را برمیدارم
مبادا زانوانم خسته شوند
مبادا...
مبادا...
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
واسه کسی که هیچ قدمی براتون بر نمیداره مثل اسب ندویید:))!