‹اغمــٔـا›
من ناگاه و بی هیچ نوایی در اندرونیِ پستوی افکار خودم تمام میشوم ... #کنجِدلِمَن
زِندِگی را خَسته کردم،
کاش کمی از خودم برای خودم نگه داشته بودم،
تو امانت دار خوبی برای همهی من نبودی.
میگفت:
ممکن است همین فردا من بمیرم ،
بیآنکه هیچکس در روی زمین مرا شناخته باشد !
هرچه جلوتر میرویم
سکوتی عجیب مرا فرا میگیرد
من از این سکوتِ مبهم میترسم
یک چیزی نیست
یک جایِ کار میلنگد!