دلش میخواست حجمی را که در دنیا اِشغال کرده بود کاهش دهد، تا زمانی که دیگر چیزی از آن باقی نماند ؛
اطرافیانش تنهاییاش را عمیقتر میکردند؛
فقط با بُعد سطحیِ او میتوانستند
ارتباط برقرار کنند ..
افسردگی بهترین تعریفش : هیچ کاری نکردنه !
یهو به خودت میای میبینی ؛
ماهها و حتی سال هاست که هیچ کاری نکردی ...
سبک تر شدیم اما بالاتر نرفتیم...
باری ک از روی دوشمان برداشته شد
بال هایمان بود...
از آتش میگذریم و از خاکسترها برمیخیزیم، رستاخیز میشویم و دوباره به طبیعت باز خواهیم گشت، به دل خاک ها. سرنوشتمان این است، تکرار و تکرار و تکرار. پیچش این عذاب شیار های مغز را منفجر میکند و ما در اوج حماقت به مردابی فرو خواهیم رفت که انتهای آن نقطه ای ندارد
هیچکس نمیداند بازیچه ی که هستیم
و هیچکس نمیداند بر ما چه میگذرد.!