‹اغمــٔـا›
اگر کسی مرا خواست، بگویید رفته بارانها را تماشا کند..
و اگر اصرار کرد، بگویید :
برای دیدن طوفانها رفته است !
و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید :
رفته است تا دیگر بازنگردد...
اِنگار افتادم تو یه حلقه آتیش ، نفسم بالا نمیاد هیچکیم نیست نجاتم بده و فقد منم که توی انبوهی از دود دارم خفه میشم.!
هدایت شده از - ᴛɪʀᴇᴅ
هوا هوای رها کردن همه چیز و همه کسه ؛
بری و پشت سرتم نگاه نکنی .
‹اغمــٔـا›
هوا هوای رها کردن همه چیز و همه کسه ؛ بری و پشت سرتم نگاه نکنی .
یه روزی یه نامه مینویسم میزارم رو میز، میرم.
پرسیدم: چه بر سرت آمده است؟
گفت: امیدهایی که ذرهای در وقوع آنها
شک نداشتم هم به ناامیدی تبدیل شد.