گاهی اوقات تنها كاری كه می تونی بكنی اينه كه تو جات دِراز بكشی و آرزو كنی قبل از اينكه بند بندِ تنات از هم جدا بشه، خوابت ببره.
نه شوقی برایم مانده و نه ترسی؛ نه پیوندی با زندگی و نه امیدی برای مرگ؛ نه خاطرهای از گذشته و نه تصوری از آینده. من در ایستاترین نقطه هستی به اجبارِ حیات ایستادهام و کاری جز انتظار کشیدن ندارم...
میگفت:
جوری دروغ نگید که آدم از خودش بپرسه
چیکار کردم که اینقدر خر به نظر رسیدم !
‹اغمــٔـا›
بیخداحافظی از قلب جهان خواهم رفت ؛ نگران توام اما نگران خواهم رفت . .
ماندنی را ول کنی پیش تو میماند ولی
رفتنی با وصله و زنجیر آخر میرود . .
انگار تمام آنچه دوست داشتهام، از من دزدیدهاند و حتی اگر تمام آن را به من بازگردانند، کافی نخواهد بود.
اما دردناک تر از تحمل اینهمه رنج این است که ببینی دنیا کوچکترین اهمیتی هم به رنجی که میبری نمیدهد...