هنوز ایستادهایم، حتی وقتی که زانو زدهایم. حتی وقتی داخل استخوانهایمان اندوه کاشتهاند. حتی وقتی که دیگر نفس تازهای به ریههایمان نمیرسد؛
‹اغمــٔـا›
؛
امروز روز من نبود.
حتی میتوانم بگویم این هفته هم هفته من نبود. شاید بهتر است بگویم ماه و حتی سال من نبود. یا درستتر است بگویم این زندگی هم زندگی من نیست.
اینکه هر روز صبح از تخت خواب بیرون بیای
تا هربار و هربار با همون چیزای همیشگی روبرو بشی؛واقعا شجاعت بزرگی میطلبه.
زندگیم
یه جوری شده
انگار شب و وسط جنگل با یه درصد شارژ
گیر کردم و اونیم که،
بهش زنگ میزنم خاموشه...