میخندم
همینطور میخندم اما
دلم شاد نمیشود
همانند شب
که این همه ستاره روشنش نمیکند.
نمیدانست صدای قطرات باران است یا باز دارند روی دیوار وِلوِله خانهی افکارش میخ میکوبند !.
میگفت :عشق همین است ، همین که تو چاقویی هستی که من دائما در زخم هایم پیچو تابش میدهم.
شما که غریبه نیستین من هر شب دارم مچ خودمو درحال غصه خوردن برای چیزی که هزار بار گفتم مهم نیست میگیرم:)
متأسفانه خیلی از ما فکر میکنیم خودمان را به آتش بکشیم دیگران فکر میکنند چه انسان شریفی هستیم.