نمیدانست صدای قطرات باران است یا باز دارند روی دیوار وِلوِله خانهی افکارش میخ میکوبند !.
میگفت :عشق همین است ، همین که تو چاقویی هستی که من دائما در زخم هایم پیچو تابش میدهم.
شما که غریبه نیستین من هر شب دارم مچ خودمو درحال غصه خوردن برای چیزی که هزار بار گفتم مهم نیست میگیرم:)
متأسفانه خیلی از ما فکر میکنیم خودمان را به آتش بکشیم دیگران فکر میکنند چه انسان شریفی هستیم.
میگه اون حرفایی که آدمیزاد به هیشکی
نمیتونه بزنه رو باید دفنش کرد ، نمیدونه ما جایی واسه دفن کردن و دیگه حتی حوصلهای واسه دفن کردن هم نداریم.
‹اغمــٔـا›
اونجا که سالار عقیلی میگه: غمِ این دل مگر یکی و دوتاست!
اونجا که شاملو میگه:
ما شکیبا بودیم و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می تواند کرد .
‹اغمــٔـا›
؛
یجایی که دقیقا نمیدونم کجاست؛
یجایی بین خواب و بیداری؛
بین مرگ و زندگی؛
بین سفید و مشکی ؛
دقیقا من دارم بین اینا زندگی میکنم..
مهمتر از فیزیک و ریاضی و هندسه و اقتصاد و هنر دوست داشتن خودمون بود که مدرسه هیچوقت به کسی یادش نداد:)))