همه چی خوب و آرومه
یهویی یه حجم عظیم دلشوره و نگرانی و ترس از آینده میاد تو دلت
انگار یه پادگان تو دلت رژه میرن،
چیه این آدمیزاد؟!
‹اغمــٔـا›
منم آن شاعر درمانده ی خودکار به دست که نداند به چه تشبیه کند دردش را . .
حال و احوال امروزمان بدتر از ديروز است
دليلش را مـﭘرس ما نيز خود نميدانيم . .
درنهایت ما میمیریم و روزی که باران ببارد،
از گورهایمان درختهای دلتنگی سبز میشود.