‹اغمــٔـا›
منم آن شاعر درمانده ی خودکار به دست که نداند به چه تشبیه کند دردش را . .
حال و احوال امروزمان بدتر از ديروز است
دليلش را مـﭘرس ما نيز خود نميدانيم . .
درنهایت ما میمیریم و روزی که باران ببارد،
از گورهایمان درختهای دلتنگی سبز میشود.
آدم هرچی بیشتر توی خودش فرو بره بیشتر و بیشتر دور خودش دیوار میکشه و از یه حدی که گذشت، اصلا دیگه بحث خواستن و نخواستن خودش مطرح نیست فقط دیگه هیچوقت نمیشه که از اون حالت بیرون بیاد
از اونجا به بعد دیگه تا همیشه توی خودش گیر میوفته.