درنهایت ما میمیریم و روزی که باران ببارد،
از گورهایمان درختهای دلتنگی سبز میشود.
آدم هرچی بیشتر توی خودش فرو بره بیشتر و بیشتر دور خودش دیوار میکشه و از یه حدی که گذشت، اصلا دیگه بحث خواستن و نخواستن خودش مطرح نیست فقط دیگه هیچوقت نمیشه که از اون حالت بیرون بیاد
از اونجا به بعد دیگه تا همیشه توی خودش گیر میوفته.
از بلاتکلیفی بدتر
مشخص شدن تکلیفته که مطابق میلت نیست و چاره ای جز پذیرفتنشم نیست . .
راستش واسه من اینکه میگن «این نیز بگذرد» آرامشبخش نیست. چون نگرانی من بابت نگذشتنش نبوده نگرانیم از اینه که وقتی گذشت، از من چی باقی مونده:)))