درنهایت ما میمیریم و روزی که باران ببارد،
از گورهایمان درختهای دلتنگی سبز میشود.
آدم هرچی بیشتر توی خودش فرو بره بیشتر و بیشتر دور خودش دیوار میکشه و از یه حدی که گذشت، اصلا دیگه بحث خواستن و نخواستن خودش مطرح نیست فقط دیگه هیچوقت نمیشه که از اون حالت بیرون بیاد
از اونجا به بعد دیگه تا همیشه توی خودش گیر میوفته.
از بلاتکلیفی بدتر
مشخص شدن تکلیفته که مطابق میلت نیست و چاره ای جز پذیرفتنشم نیست . .
راستش واسه من اینکه میگن «این نیز بگذرد» آرامشبخش نیست. چون نگرانی من بابت نگذشتنش نبوده نگرانیم از اینه که وقتی گذشت، از من چی باقی مونده:)))
کاش میشد آدم هروقت از دست خودش
خسته شد، خودش و یجا جا بزاره و برای
همیشه بره دنبال یه زندگی جدید مثلا خودم
و مینداختم گوشهی خیابون و میرفتم
یه شهرِ خیلی دور.!