خود را گُم کرده ام، شبیه به کودکی بی مادر، تک و تنها لایِ این حجم از خاکسترِ مشکلات.
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!
‹اغمــٔـا›
چند وقتی هست که حال وهوایت خوب نیست گریه کمتر کن گلم، گریه برایت خوب نیست . .
هر چه گشتیم در این شهر، نبود اهل دلی
که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما . .
ما بیش از اندازه قوی بودیم؛
مدام می شکستیم، شکستههایمان را بند میزدیم و ادامه می دادیم.
اشک می ریختیم، اشک هایمان را خودمان با دستهای خودمان پاک میکردیم و دوباره با تمام جسارت، روی پاهای خودمان میایستادیم
ما بیش از اندازه قوی بودیم، به کسی تکیه نمی دادیم، با کسی از دردهایمان نمی گفتیم و از کسی کمک نمی خواستیم
ما به قیمت همین قوی بودن، از پا در آمدیم!
قوی بودن را برای ما بد تعریف کرده بودند..