‹اغمــٔـا›
در غلغله جمعی و تنها شدهای باز آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی . .
اسرار غمش گفتم در سینه نگه دارم،
رسوای جهانمکرد این رنگ پریدنها . .
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
آخرش همه میرن، حتی آدمایی که بیشتر از همه بوی موندن میدادن:))!
مراقب ادمایی که بخاطر فراموش کردن یکی دیگه نزدیک میشن باشید، نه اینکه بد باشن شاید دوست داشتنی هم باشن؛
فقط قابل اعتماد نیستن:))
کم حرف شدم؟ نه، فقط فهمیدم هرکس نمیتونه من رو بفهمه، فهمیدم گاهی باید صبر کنم و خودم با مشکلاتم دست و پنجه نرم کنم...
حس میکردم که نه زنده زنده هستم ونه مرده مرده. فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم...