چیز جدیدی نیست که بگویم. دلتنگیِ جدیدی ندارم، غمی به غمهایم اضافه نشده، از چیز تازهای رنج نمیبرم اما همواره دلتنگم، غمگینم و رنجورم. چیزی در من رسوب شده، چیزی محکم و غیرقابل انحلال. یکچیزی که مرا شکل داده، نه مثل خمیر، بلکه مثل یک بنای سیمانی.
‹اغمــٔـا›
جمع غمهای گذشته با غم آینده و حال جاگرفته دردل غم دیده و اندوهگینم . .
از پیله بیرون آمدن گاهی رهایی نیست،
در باغ هم پروانهی غمگین گرفتارست . .
پیروزی های چشمگیری ندارم ولی میتوانم با شکست هایی که زنده از آن ها بیرون آمده ام غافلگیرت کنم.
من سال هاست که خودم را گول میزنم؛
و سال هاست که به انتظار چیزی نشستهام که برای من نیست.