دلم میخواهد اینجای راه بایستم، فریاد بزنم و کمی گریه کنم و بعد برگردم به جنگی که تمام نمیشود.
با آنهمه تلاش و رنجی که تحمل کردی، حالا چگونه میخواهی بیهوده بودن آنها را بپذیری؟
از پوشاندن زخمها و پنهان کردن رنجهای درونش خسته میشد و نمیدانست با این زخمها، رنجها و این خستگی آزاردهنده چه باید بکند.
‹اغمــٔـا›
دل بریدم تا نبینم دوست بامن دشمن است دل بریدن گاه تنهاراه عاشق ماندن است . .
ایکه گفتی جان بده تا باشدتت آرام جان جانبه غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز . .