‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
سعی کردم فراموشت کنم اما تنها چیزی که فراموش کردم سعی کردن بود:))!
متاسفانه چون که به غم ها عادت كرديم، وقتى كه نيست انگار جاى يه چيزى خاليه این وسط..
انگشتم را در حلقم کردم و تمام خرافاتی که به نام اعتقادات به خوردم داده بودند، بالا آوردم، چیزی در من زنده شد : انسانیت !
من چندین مدت با نوع عصبی و منزجر کننده از خودم کنار اومدم،
خانواده ام؛ نفهمید
رفیق ام؛ نفهمید
او؛ رفت
من دیگه با این تنهای عصبی نمیتونم کنار بیام . .
دستانم بوی گل میداد...
متهم شدم به گل چیدن
اما هیچکس فکر نکرد ...
شاید گلی کاشته باشم: ).
‹اغمــٔـا›
؛
من واسه چیزایی که از دست دادم هیچوقت ناراحت نشدم، واسه چیزایی ناراحت شدم که فکر میکردم واسه خودمن ولی بعد ها فهمیدم نبودن..