‹اغمــٔـا›
زندگی تو همین یه بیت خلاصه شده:
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند ...
‹اغمــٔـا›
مث بچه ی پنج ساله ای که خورده زمین و از دستاش داره خون میاد زانوهاش زخم شدن داره داد میزنه که کمکش
مث فریاد بلندی که به گوش کسی نمیرسد !
دقیقا گیر کردیم تو همونجایی که
تو فیلم سنتوری میگفت:
هیچ آیندهای ندارم، هیچ امنیتی ندارم،
مگه ادم چقدر زنده میمونه؟
اخه اینم شد زندگی؟
از همچی حالم بهم میخوره،
از این مملکتِ خشن دروغگو بیرحم که
همه رو بدبخت میکنه.
واقعا حالم بهم میخوره..
از اینکه وقتی زیادی حرف دارم و توان بیانشُ از دست میدم به شکل افتضاحی متنفرم . .
هیچوقت آدمی که حتی با فکر از دست دادنت گریه کرده رو ول نکن! بهت قول میدم هیچکس اندازه اون دوستت نخواهد داشت:))).
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیق تر جویا شوی باید به تو بگویم که بههیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید.