او هیچ وقت مسائل را چندان جدی نمیگرفت و من فکر میکنم ، احتمالاً همین باعث نجاتش شد.
کسی چه میداند چند نفر در بستر هایی جدا ازهم یک دیگر را در آغوش گرفته و به خواب
رفته اند:)))
میخواهم بگویم ، کلمات یاریام نمیدهند ، میخواهم گریه کنم اشک ها یاریام نمیدهند ، میخواهم کمی فقط کمی آرام بگیرم ، جانم یاریام نمیدهد . .
گویی غمی به سنگینی سنگ روی سینه هایش آوار شده ، دردی در قلبش حس میکند که مثل آن را تا بحال بدنش به خودش ندیده.