كافيست مدتى نباشى
طورى فراموش مى شوى !
كه انگار از همان اول وجود نداشتى ..
همان آدم ها كه
بارها غصه شان را خوردی ،
غرورت را برايشان زير پا گذاشتى
همانها كه گفتند اگر نباشى
دنيا برايم معنايى ندارد
دقیقاً "همانها" تو را همچون
خاطره اى فراموش شده
در زباله ى افكارشان مى اندازند ..
‹اغمــٔـا›
زیبایی کتاب:
همیشه چای کمرنگ مینوشید.
اگر چای پررنگ میشد،
از طرف دیگر لیوان نمیتوانست مرا ببیند !
اینطور میگفت...
آدمیست دیگر ، گاهی دلش را به خیال دوری خوش میکند که میداند هرگز اتفاق نمیافتد.
یک بار برایم نامه نوشته بود که«نمیتوانم گریه کنم. میخواهم گریه کنم اما نمیتوانم گریه کنم.
باید گریه کنم اما نمیتوانم…!