+تویِ لعنتی چه مشکلی داری؟
-مشکل اصلی خودمم که بلد نیستم حال خودمو خوب کنم ، من هزاران راه بلدم که حال دیگران رو خوب کنم ولی حال خودم اصلا خوب نیست ؛میتونم به هر آدم چرتی اعتماد کنم ولی به خودم نه ؛ همه جوابا رو میدونم ولی غلط مینویسم . .
- غمگین نیستم، نه !
رنجور یا مأیوس یا حتی خسته
هم نیستم ...
فقط دیگر همه چیز را چنان که هست پذیرفتهام؛ حالا ایستادهام در مسیر بادهای سرد، در پایان تمام رویاها، و از انقراض خودم لذت میبرم ...
دیدی؟ عاقبت یاد گرفتم معاشرت با خودم را دوست بدارم ...
حیف که برای همه چیز دیر شده است ..
بعضی حرفا شنیدنش سخت نیست ؛
اینکه این حرفا رو کسی که ازش انتظار نداری میزنه ، یکم سخته:)
‹اغمــٔـا›
؛
زندگی از اونجایی سخت شد که برای عادیترین خواستههامون کلی صبر کردیم و وقتی بهش رسیدیم هیچ حسی نداشتیم.