اونقدر پرم که میتونم ساعتها حرف بزنم ، و اونقدر خسته که حتی نا ندارم یک کلمه حرف بزنم . . .
‹اغمــٔـا›
گفتم : خب تو که حرف نمیزنی، بگو کجات درد میکنه لااقل ...
زل زد تو چشمام ، زبونشو کشید رو لبش با یه صدای گرفته گفت : "روحم .. روحم درد میکنه. "
‹اغمــٔـا›
گفت: من زندانبان ماهری هستم . . اگر بدانی چندین سال یک بغض در گلویم حبس است !. #دست_نوشته
پشت پلک هایم سدی زدم از جنس جانم . .
که هر دم احتمال فرو ریختن دارد:)!
#دست_نوشته
پدربزرگ، دوستت دارم را ؛یک بار هم به زبان نیاورد ؛ مادر بزرگ امّا ،یک قرن با او عاشقی کرد ...
واقعا دیگه حوصلم نمیکشه بشینم دونه دونه واسه آدما توضیح بدم ، بگم فلان کارت غلطه ، فلان کارت منو ناراحتم کرده ..
کسی که بعد از اونهمه باهم بودن و کلی حرف زدن نفهمیده چی منو ناراحتم میکنه چی نمیکنه ، دیگه هم نمیخواد بفهمه!
من دیگه رفتار کسی و اصلاح نمیکنم ، واسه همیشه حذفش میکنم .
در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمیدانم چیست و اضطراب و دلشوره مثل مِهی در ته درّهای بیآفتاب جایش را گرفته است...