آسمان ، پردهٔ سیاهش را کشید ، سکوت رنگِ تیرهاش را به دیوارهای اتاق پاشید ، چشم هایش که بسته شدند ، خود را در میانِ تصاویری از گذشته پیدا کرد !.
میگفت:
وقتی واسه اولین بار باهاش حرف زدم فکرشم نمیکردم قراره یه روزی انقدر واسم عزیز و مهم باشه:)))
ما خیلی وقت پیش باید کنار میومدیم با این نبودن ها و نشدن ها که الان نصف شب اینقدر بی رحمانه غمگین و بی حس نباشیم .