آسمان ، پردهٔ سیاهش را کشید ، سکوت رنگِ تیرهاش را به دیوارهای اتاق پاشید ، چشم هایش که بسته شدند ، خود را در میانِ تصاویری از گذشته پیدا کرد !.
میگفت:
وقتی واسه اولین بار باهاش حرف زدم فکرشم نمیکردم قراره یه روزی انقدر واسم عزیز و مهم باشه:)))
ما خیلی وقت پیش باید کنار میومدیم با این نبودن ها و نشدن ها که الان نصف شب اینقدر بی رحمانه غمگین و بی حس نباشیم .
به خودت میای میبینی تا حالا با هیچ کس به جز خودت انقدر سخت گیر ، سرزنشگر ، بدقول ، کم توجه و لجباز نبودی !.
هیچکس رو نمیشه به زور نگه داشت ، آدم نمیتونه کسی رو به زور نگران خودش کنه گاهی باید یه گوشه بشینی و به تلخ ترین اتفاق زندگیت لبخند بزنی ، نه برای اینکه از افتادنش راضی هستی ، نه ، فقط به این دلیل که زورت به زندگی نمیرسه.