بوی خون زنده ها قبرستان را دیوانه کرده ؛
بوی لش جنازه های گندیده نمیگذارد در خیابان قدم بگذارم ؛
سیگارش را روی نوک سینه اش خاموش میکند ؛
سرش را در اسید فرو می کند و با چهره جدیدش سلام می کند ...
تیمارستان آخر خیابان سرپرستی ندارد!..
در دلم کسی زندگی میکند که دیگر میل به زندگی ندارد ؛
بدون آنکه ذرهای از معنای هیاهوی این دنیا را فهمیده باشد ..
کالبد بی جانم بود که گذاشتی زیر پنجه افتاب به امید شکفتن، واهی امیدی پوچ بیش نبود، سوختم و خاکستر شدم.