احساس یه بچهایرو دارم که تازه بستنی خریده ، باهاش خورده زمین و دهنش پر خونه و بستنیشم افتاده تو جوب.
و تنها دلخوشی که داشت و از دست داده ..
دلتنگی چیز مزخرفیه انگار تویه ی اتاقی و خودتو به در و دیوار میکوبی تا بیای بیرون ولی هیچ راهی برای فرار وجود نداره:))))
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
کاش میشد به انتخاب خودت از بعضی خوابات بیدار نشی و توی همون خوابت زندگیت رو ادامه بدی:))!
ما باید بنویسیم ، از غم ، از دردو زجر ، از شادی.
اگر این احساسات روزی تمام شود ، نوشته است که باقی میماند.
همانندِ پازلی هزار تکه ام ، که چند تکهاش لابهلای دستو پای دیگران گم شده و حالا خودش مانده و جاهای خالیِ وجودش:))
رسول یونان نوشته بود : دلم برای تو تنگ شده است اما نمیدانم چهکار کنم ، مثل پرندهای لالَم که میخواهد آواز بخواند و نمیتواند .!