یه جایی خوندم نوشته بود :اگه میتونستی ذهنمو
بخونی اشک میریختی، چون بعدش متوجه
میشدی چقدر برام ارزش داری:)
حس میکنم انداختنمون تو یه استخر دارن رومون سیمان خالی میکنن ، دستمون به هیچ جا بند نیس.
همانندِ پازلی هزار تکه ام ، که چند تکهاش لابهلای دستو پای دیگران گم شده و حالا خودش مانده و جاهای خالیِ وجودش .
همه ى ما ناقلِ يك بيمارى هستيم ..
" توهمى " كه به آدمها ميدهيم
تا فكر كنند بعدِ رفتنشان ،
زندگيمان هم تمام ميشود .