احتمالا برایش دوران سختی بود ؛
دورانی ك تقلا میکرد زندگی کند ، پیشرفت کند ، خوشحال باشد ، اشك بریزد اما خاموش نشود ، نفس بکشد بدون درد ، نترسد ، بجنگد ، نرود و بماند ، بسازد ، انسان باشد !
زنده بماند ، زنده بماند ، زنده بماند !
‹اغمــٔـا›
نمیتوانست احساسش را بیان کند ...
دردی بود ، بالاتر از حدِ معلوماتش:))
همه آدم ها یك روزی یا یك شبی بدون اینکه بدانند برایِ آخرین بار همدیگر را میبینند(:
من آرامم فقط کمی بیحوصلهام ، آسمان روی سرم سنگینی میکند ، تمامِ خندههایم را نذر کردهام که گریهام نگیرد ، هرچه خودم را به کوچهٔ بی خیالی میزنم باز از سر کوچهٔ دلتنگی در میاورم ، من خوبم ، اما تو باور نکن.
و به زودی همهی ما زیر خاك خواهیم خفت ؛ ما ك هرگز به هم مجال ندادیم روی آن بیارامیم ..