من هیچوقت نتونستم توضیح بدم چرا بعضیچیزها غمگینم میکنن نتونستم بگم چرا یه مکان یا یه آهنگ یا حتی یه رنگ غمگینم کرد؛ هیچ کلمهای برای توضیح این حس نداشتم هنوزم ندارم. ولی همچنان که بهشون فکر میکنم، بغض خفهم میکنه:)
این روزا شبیه یه آدمیم که وسطِ دریا افتاده و اصلاٌ نمیدونه برای نجاتش چیکار باید بکنه و کدوم طرفی بره و فقط داره دست و پا میزنه تا غرق نشه . .
فکر میکردم با چند ساعت خوابیدن درست میشه ، ولی نه من به چندسال خوابیدن نیاز داشتم.
من از تنهایی نمیترسم؛
از فریب دادن خودم میترسم .
میترسم به واقعیت آن طور نگاه کنم که خودم دلم میخواهد . .
نه آن طور که واقعا هست!!