میگفت : بعضی وقتا انقدر تنها میشم که حس میکنم هیچ آدم دیگه ای جز من رو این کره خاکی نیست.
یکی آرام میگرید ، یکی زیرِ باران قدم میزند ، یکی آهنگ قدیمیِ غمگینی را زمزمه میکنید ، یکی برای فرار از دنیا میخوابد ، یکی به گوشهای خیره میشود و همهٔ آنها خستهاند . .
یک بار برایم نامه نوشته بود که«نمیتوانم گریه کنم. میخواهم گریه کنم اما نمیتوانم گریه کنم.
باید گریه کنم اما نمیتوانم…»
صبح تا شب به هر نحوی که بود میگذشت ، امّا وقتی که شب میآمد ، همه غصهها و رنجها میآمدند.