یکی آرام میگرید ، یکی زیرِ باران قدم میزند ، یکی آهنگ قدیمیِ غمگینی را زمزمه میکنید ، یکی برای فرار از دنیا میخوابد ، یکی به گوشهای خیره میشود و همهٔ آنها خستهاند . .
یک بار برایم نامه نوشته بود که«نمیتوانم گریه کنم. میخواهم گریه کنم اما نمیتوانم گریه کنم.
باید گریه کنم اما نمیتوانم…»
صبح تا شب به هر نحوی که بود میگذشت ، امّا وقتی که شب میآمد ، همه غصهها و رنجها میآمدند.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
کاش اینجا بودی همین کنارِ خودم ؛ و من یادم میرفت که خستهام ، خرابم ، ویرانم:))!
هر دو دقیقه یکبار به خودم افرین میگم که هنوز دارم ادامه میدم ، ولی سوالم اینه کجا دارم میرم.!