حس میکنم هر آدمی که عاشق میشه انگار یک آدم دیگر در او زنده شده است، انگار روحی جدید در او حلول کرده، روحی که سلول هایش از عشق ساخته شده و بجای اکسیژن تنفس معشوقه را درکنار خود نیازمندن !
‹اغمــٔـا›
بابام داشت غر میزد که سرم درد میکنه و پیر شدم و...
مامانم از اون ور گفت ای بابا ، چرا عزیزم؟
در خودم هر چه فرو رفتم و
ماندم کافی است
رو به بیرون زدن از خویش
دری می خواهم...!
شنیده بودم قلب هر کس به اندازه
مشت گره کرده اش است !
مشت می کنم
و خیره می شوم
به انگشتهای گره خورده ام
دستم را می چرخانم و دور تا دورش
را نگاه می کنم ...
چقدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم
در عجبم از این کوچک نحیف،
که چه به روزم آورده ...!
وقتی تنگ می شود ...
میخواهم زمین و زمان را بهم بدوزم !
وقتی می شکند، چنگ می اندازد
به گلویم و نفس را سخت می کند ...
وقتی که میخواهد و نمی تواند
موج موج اشک می فرستد
سراغ چشمهایم ...
در عجبم از این کوچک نحیف...!
"احمدشاملو"