‹اغمــٔـا›
سکوت میدرد حنجره را.
چرا که اکثر فریادها نهفته در همین سکوت هاست . . .
حالا رخت چرکین روزمرگز را در آور و بگذار که با نیش نیمه شب، پوست و استخوانت دریده شود..
من قیافهام خیلی شکسته شده، موهایم سفید شده و فکر آینده خفهام میکند ولی بگذریم، بگذریم.
برایِ من ساز نزن نه میخواهم ، نه میتوانم که به سازت برقصم ، من رقاصه ای لنگم ... فرومانده در خویش.