گوشهی دفترش نوشته بود: آدما برمیگردن گاهی، صرفا واسه اینکه مطمئن بشن رفتنشون درست بوده:)))
میگفت:
روابط انسانی دیگه واقعا پیچیده شدن، دلم میخواد با کمد و تخت خوابم رفیق باشم فقط.
در حقیقت غم و اندوه، چنان در دلم انباشته شده بود که دیگر با هیچ ضربهای کم و زیاد نمیشد..
و تو گاهی به وسعت تمام تاریخ، بغضهای بیدلیل داری برای گریستن، آنقدر که برایشان "چشم" کم میآوری.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
هر جا هوا مطابق میلت نشد برو؛ فرق تو با درخت همین پای رفتن است:))!