احساس مُردگی میکنم. احساس میکنم این زندگی را به قدر کافی زیستهام و دیگر آنقدر حوصله ندارم که بخواهم تا آنجا که بالاخره یک چیز تازهای بیاید، ادامهاش دهم...
شاید ظاهراً میخندیدم یا بازی میکردم ولی در باطِن کمترین زخمِ زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده ساعت هایِ دراز فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم !.
باورش سخته ولی چند تا از عزیزترین
آدمای زندگیم ، بعد از گفتن یه جمله تاکید میکنم فقط یه جمله ، دیگه عزیزترین آدم زندگیم نبودن .
به خودت میای و میبینی بیشتر از چیزی که فکرش و میکردی دوام اوردی و با همچی کنار اومدی .!
میدونی . . .
یه روزایی هست که حتی حوصلهی خودتم نداری ، کاش آدم میتونست از خودشم فرار کنه .