‹اغمــٔـا›
؛
سرانجام یک شب با انبوهی از درد های پنهان شده در جانم مواجه خواهم شد و در آخر تا ابد شبیه به یک زنده ی مُرده، به زیستن ادامه خواهم داد.
مقصودم زندگی بود.
به مرگ رسیدم...
خواستم بگم خيلی سخت ميشه حس خراب شده رو مثل اولش كرد؛ مواظب رفتارمون باشيم همين.
گفت: یه آدم مگه چند دفعه میتونه بمیره؟
گفتم: به اندازه دفعاتي که بتونه یه خاطره رو با تمام جزییاتش به یاد بیاره
دیگه اطرافم نه هیچکس حال زندگی داره، نه دیگه انگیزه ادامه، بیاید بشینیم دور هم گریه کنیم برای خودمون ..