اگه بخوام خودمو تو یه پاراگراف خلاصه کنم:
هیچکس دلش برای او تنگ نمیشد، مرگش برای هیچکس کوچکترین اهمیتی نداشت . . .!
نیاز دارم همه چیو همونطور و همونجا که هست بذارم و بدون اینکه خبر بدم برای یه مدت خیلی طولانی برم .
میدونی..انگار یکی دست کرده تو بدنم قلبمو در اورده فشار میده، لهش میکنه توی دستاش و من نمیتونم حرفی بزنم !.
و تو گاهی به وسعت تمام تاریخ، بغضهای بیدلیل داری برای گریستن، آنقدر که برایشان "چشم" کم میآوری.
دیگه هیچی مهم نیست ، بدم میاد از روزای تکراری، از خودم ، از حال غمگینی که هیچوقت قرار نیست درست بشه .