انگار روی لبه پرتگاهی راه میروم که چند هزار نفر از پشت سر به من فشار میآورند و میخواهند به دره پرتم کنند.
من آرامم فقط کمی بیحوصلهام ، آسمان روی سرم سنگینی میکند ، تمامِ خندههایم را نذر کردهام که گریهام نگیرد ، هرچه خودم را به کوچهٔ بی خیالی میزنم باز از سر کوچهٔ دلتنگی در میاورم ، من خوبم ، اما تو باور نکن.