میگفت:
من از مرگ بخاطر خودم نمیترسم، بخاطر تو میترسم که بعد از من کسی مراقبت نیست:)
از اینجا به بعدش همش گریست.
- تاریکی و تنهای و کلی اشک.
اشکایی ك ممکنه رودخونه بشن
و تو رو هزاران بار غرق کنن،
اما کسی میفهمه؟
نه.
‹اغمــٔـا›
ولی من تا ب خودم اومدم دیدم توی دنیای خودم گم شدم؛
دیگه حتی خودمم نمیتونم خودمو
پیدا کنم!