سخت جانی هم حدی دارد ؛ گاهی آنقدر میشود عمیق به حالم گریست که در پهنایش میشود جسمِ بی جانم را دفن کرد !.
ولی یه شب،نمیدونم کی فقط میدونم یه شب،از همه چی زده میشم، از همه عاصی میشم میرم و دیگه پشتمم نگاه نمیکنم . .
میگفت:
وقتایی که به یکی میگم میگذره، یادت میره، یاد تموم اتفاقاتی میافتم که قرار بوده خیلی قبل تر از یادم بره و نرفته، هیچوقتم نمیره!
حالاکه فکر میکنم میبینم کنار آمده ام با بی احساس بودن و اینطور فکر میکنم که گاهی آدمی نیاز دارد بی احساس باشد تا به نسبت همه چیز بیخیال باشد و زندگی آسوده تری داشته باشد.